#مجالس+

#دیوارنوشتهای من

#فریدون مشیری

 

جان میدهم به گوشه‌ی زندان سرنوشت

 

سر را به تازیانه‌ی او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دو روزه‌ی هستی نمی خورم

 

زاری براین سراچه‌ی ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

 

پندارد آن، که روحِ مرا رام کرده است!

 

جانسختی ام نگر، که فریبم نداده است

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 

گر من به تنگنای ملال آور حیات

 

 آسوده یک نفس زده باشم، حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب

 

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

 

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را!

 

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 

یکدم مرا به گوشۀ راحت رها مکن

 

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!

 

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

 

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 

 بر من ببخش زندگی جاودانه را!

 

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

 

 

خدایااا

 

منبع : هرزنامه |اسیر
برچسب ها : هستی